نمایش عقد دانش‌آموزان دبستانی با حضور مقامات "دانشگاه آزاد" در یزد

نمایش عقد دانش‌آموزان دبستانی با حضور مقامات "دانشگاه آزاد" در یزد

این تصاویر که توسط وب‌‌سایت “تابناک” منتشر شده به مراسم جشن بیش از ۱۱۰۰ دانش‌آموز مدارس “سما” (متعلق به دانشگاه آزاد اسلامی) و خانواده‌های‌شان در یزد اختصاص دارد.

به نوشته‌ی این وب‌سایت، این جشن با حضور احمد زرهانی “رییس سازمان سما دانشگاه آزاد اسلامی” و محمدرضا اسلامی “رییس دانشگاه آزاد اسلامی واحد یزد” برگزار شد و در بخشی از آن، دانش‌آموزان دختر و پسر، “نمایش کودکانه عقد دو دانش‌آموز دبستانی” را اجرا کردند.
child12 child13 child14
عروس ده ساله: روزها گدا بودم و شب‌ها بردۀ جنسی

عروس ده ساله: روزها گدا بودم و شب‌ها بردۀ جنسی

فریبا کودک ۱۰ ساله‌یی‌ست که برای جبران بدهی پدرش به نکاح مردی ۲۵ ساله درآمد و هنگام عقد نکاح قرار بر این شد تا ۴ سال شوهرش با او همبستر نشود؛ اما شوهرش بدون ملاحظۀ مواد نکاح‌نامه بلافاصله پس از عروسی به این کودک تجاوز می‌کند.

فریبا به سلام‌وطندار می‌گوید: «خانوادۀ شوهرم روزها به گدایی وادارم می‌کردند و شب‌ها هم وسیلۀ رفع هواوهوس شوهرم می‌شدم».

فریبا دربارۀ نخستین‌باری که مورد تجاوز قرار گرفته می‌گوید، یک ماه از عروسی‌اش نگذشته بود که شوهرش با دریافت مجوز همبستری از سوی ملای منطقه سراسیمه و با عجله وارد اتاق شد. این کودک خردسال که تجاوزهای هر شب شوهرش تأثیرناگواری بر روانش گذاشته، ادامۀ داستان را چنین روایت می‌کند: «هنگام ورود به اتاق در دستش برگۀ کاغذی بود. بعدها فهمیدم که این کاغذ جواز ملای منطقه برای همبستری با من است».

به گفتۀ فریبا هر چند شب یک‌بار و به مدت پنج ماه این تجاوز تکرار می‌شده است.

این کودک بارها حین گفت‌وگو با یادآوری صحنه‌های تجاوز لرزه بر اندامش می‌افتاد. به گفتۀ مسؤولان، برای چندمین‌بار است که فریبا به خاطر تأثیر ناگوار تجاوزهای پی‌درپی در شفاخانه بستری می‌شود.

فریبا می‌گوید، شب‌ها شوهرش به وی تجاوز می‌کرده و روزها هنگام گدایی با آزارواذیت‌های جنسی شهروندان روبه‌رو می‌شده است. او می‌گوید که مهمانداران رستورانت‌ها و دکانداران، بارها از او تقاضای همبستری کرده اند. فریبا می‌افزاید که روزها با غذای پس‌ماندۀ مهمانان شکمش را سیر می‌کرده است.

ماجرای فروش فریبا

پدر این کودک ۱۲۰ هزار افغانی از فردی به نام نجیب مرغ‌فروش بدهکار بود و قرار شد تا برای کار و جبران بدهکاری‌اش به ایران برود. اما نجیب پیشنهاد می‌کند که پدر فریبا دخترش را نامزد کرده و با این کار بدهی‌اش را جبران کند.

مرغ‌فروش نخست نوجوان ۱۳ ساله‌یی را برای نامزدی با فریبا پیشنهاد می‌کند و پدر فریبا نیز می‌پذیرد؛ اما پس از چندی با همکاری مرغ‌فروش فردی که با فریبا تقریباً ۱۵ سال تفاوت سنی دارد خودش را جای این نوجوان ۱۳ ساله جا زده و با فریبا ازدواج می‌کند.

مرد مرغ‌فروش در گفت‌وگو با سلام‌وطندار می‌گوید که این دختر به رضایت پدرش به فروش رسیده و او هیچ دخالتی در این قضیه نداشته است.

فریبا چه‌گونه نجات یافت؟

پس از گذشت ۶ ماه از ازدواج فریبا، مادر او داستان ظلم و ستمی که بر دخترش شده را به پرستار یک شفاخانه حکایت می‌کند. پرستار به مادر فریبا توصیه می‌کند که برای نجات دخترش به دستگاه قانون رجوع کند. مادر فریبا نیز بلافاصله به ریاست امور زنان تخار شکایت کرده و سرانجام موفق می‌شود تا دخترش را از این کابوس برهاند.

هم‌اکنون فریبا در یکی از خانه‌های امن ولایت تخار بسر می‌برد؛ وکیل مدافع دارد و پرونده‌اش در جریان است.

رزم‌آرا حواش رییس امور زنان تخار، در گفت‌وگویی با سلام‌وطندار، از نهادهای امنیتی و عدلی می‌خواهد که عاملان این قضیه را بازداشت کرده و به جزای اعمال‌شان برسانند.

خلیل اسیر، سخن‌گوی پولیس تخار نیز می‌گوید که تحقیقات در این زمینه آغاز شده و پس از بازداشت عاملان این پرونده، آن را به دادستانی خواهند فرستاد.

ناگفته نباید گذاشت که فریبا اسم مستعاری است برای این دختر ده ساله که سلام‌وطندار به دلیل برخی ملاحظات آن را به جای اسم حقیقی دختر ذکر کرده است.

۱۲۳ ۱۲۳۴ ۱۲۳۴۵

جنایتی پیش چشم بزرگسالان

جنایتی پیش چشم بزرگسالان

جنایتی پیش چشم بزرگسالان
در دی ماه ۱۳۹۴ مراسم ازدواج ۲۵ زوج جوان در سالن آمفی تئاتر اداره فرهنگ وارشاد اسلامی شهرستان بندرگز با حضور خانواده زوجهای جوان ومسئولین شهرستانی برگزار گردید. این در حالیست که در حاشیه مراسم دو کودک ملبس به جامه های رسمی عروس و داماد دست در دست هم پیش چشم بزرگسال ها به روی سن می روند تا نمادین نقش  نمایندگان عروس و دامادهایی را عهده دار شوند که در این مراسم روی صندلی ها نشسته اند.

لیلی هزار جریبی رئیس اداره فرهنگ و ارشاد شهرستان بندرگز با عنوان این خبر افزود : این سنت پیامبر اکرم (ص) به مناسبت هفته وحدت و با همکاری ادارات شهرستانی و مسئولین استانی برای سامان دادن وضعیت زندگی این جوانان صورت گرفته است . این قبیل برنامه ها باعث شادی وایجاد روحیه نشاط آوری برای خانواده های آنها وهمچنین ترویج فرهنگ ازدواج ساده را در شهرستان بندرگز می شود تا جوانان ما با ساده بر پا کردن مراسمات ازدواج بتوانند از این سنت پیروی کنند وبا کم کردن مخارج به یک زندگی ساده و بی آلایش بپردازند .

در خبر آمده است یکی از حاشیه های جالب این مراسم برگزاری جشن ازدواج سنتی به صورت نمادین برای دو کودک بندرگزی بود که با استقبال حاضرین روبرو شد. این سوال برای گروه “گام به گام تا توقف ازدواج کودکان در ایران” پیش آمده است که چگونه چنین نماد سازی هایی می توانند چنین عملی را رسمیت بخشند و تلاش های سازمان های جهانی برای توقف ازدواج کودکان در جهان چه معنایی خواهد داشت؟

یادمان باشد حتی یک قربانی هم زیاد است.

ezdevaj71241121 ezdevaj71241124 ezdevaj71241125 ezdevaj71241126 ezdevaj71241127 reza

گزارش تصویری از زندگی یکی از کوچک ترین پدر و مادران ایرانی

گزارش تصویری از زندگی یکی از کوچک ترین پدر و مادران ایرانی

بهزاد ۱۲ ساله بود که با دختر عموی ۱۷ ساله اش زینب ازدواج کرد و آنها صاحب یک فرزند پسر هستند و حالا بهزاد در ۱۳ سالگی جوان ترین پدر ایران است.

به گزارش مهر، مادر بهزاد وقتی که او دو ساله بود برای همیشه بهزاد را نزد پدرش رها می کند و بهزاد در کنار مادر ناتنی و برادر و خواهرهای ناتنی بزرگ می شود. بهزاد هیچ وقت به مدرسه نرفته و سوادی ندارد و در کودکی سختی های زیادی کشیده است.

فقر و فراق مادر و بلوغ زودرس او و نبود پدر زینب در کنار مشکلات خانوادگی باعث می شود که بهزاد و زینب در سنین کودکی با هم ازدواج کنند. بهزاد و همسر و فرزندش اکنون در کنار خانواده زینب در یک پارکینگ در محله ای فقیرنشین در اطراف کرمان زندگی می کنند. آنها به لحاظ شرایط و امکانات زندگی اوضاع بسیار بدی دارند منطقه‌ای که آنها در آن زندگی می کنند بسیار سرد است و آن ها حتی یک بخاری هم برای گرم کردن خود ندارند. خواهر و برادر زینب هم به دلیل فقر به مدرسه نمی روند.
بهزاد کارگر است و به دلیل سن و سال کم و جثه کوچکش به سختی کار پیدا می کند و بسیاری از روزها بی کار است. او و زینب مانند بسیاری دیگر از کسانی که در سنین کم ازدواج می کنند مشکلات بسیاری برای ادامه زندگی دارند. نازنین طباطبائی عکاس مهر از زندگی و مشکلات آنها عکاسی کرده است که در زیر می‌بینید.
شرق – بهزاد آریش، کمی بیشتر ‌از دوهفته است که پدر شده. همسرش زینب ١۵سال دارد و خودش ١٣سال. از عمر ازدواجشان دوسال می‌گذرد. سواد ندارد و نمی‌تواند تخمین بزند همسرش فرزند چندم خانواده است یا متولد چه سالیست. در میدان شهر محل زندگی‌اش کارگری می‌کند. مرتب در طول گفت‌وگو تکرار می‌کند که زندگی سخت است و خرج،‌ گران و از مسوولان کمک می‌خواهد.
پاسخ خیلی از سوا‌ل‌هایم را با «قسمت است و قسمت بود» می‌دهد. از روزگارش می‌پرسم و آرزوها و حسرت‌هایش. از او که انتشار عکسش به‌عنوان جوان‌ترین پدر ایرانی در فضای مجازی بحث‌های مفصلی درباره سن ازدواج، رعایت حقوق کودکان و آزادی‌های فردی به‌راه انداخت.
مصاحبه «شرق» با «پدری که در کودکی پدری می‌کند» را در ادامه می‌خوانید:
‌چند سال داری؟
١٣سال
‌همسرت چند ساله است؟
١۵سال.
‌فرزندتان دختر است یا پسر؟
پسر است.
‌چند روزه است؟
١٧‌روزه.
‌اسمش چیست؟
امیرصادق.
‌چند وقت است که ازدواج کرده‌ای؟
دو‌سال.
‌خودت می‌خواستی ازدواج کنی یا با اصرار خانواده ازدواج کردی؟
هر دو، هم خودمان خواستیم و هم خانواده گفتند. دختر عمو پسرعموییم.
‌اسمت چیست؟
بهزاد آریش.
‌اسم همسرت چیست؟
زینب […].
‌مگر دخترعمو پسرعمو نیستید؟ چرا نام خانوادگی‌تان فرق دارد؟
پدرم عوضش کرده است.
‌درس خوانده‌ای؟
نه، بی‌سوادم.
‌همسرت چطور؟ درس خوانده؟
نهضت [سوادآموزی] می‌رفت.
‌الان چطور؟
نه الان نمی‌رود.
‌همسرت می‌تواند از نوزادتان نگهداری کند؟
نه مادرخانمم جورش را می‌کشد. تمیزش می‌کند. می‌شویدش و… .
‌شغلت چیست؟
کارگرم.
‌کجا کار می‌کنی؟
سر میدان می‌ایستم.
‌خرج زندگیتان درمی‌آید؟
خدا بزرگ است و کمک می‌کند، زندگی مان می‌چرخد.
‌کجا زندگی می‌کنید؟
خانه مادر زنم. در پول آب و گاز و برق کمک می‌کنم اما باید اتاق اجاره کنیم. چون پدر زنم فوت کرده و پنج تا بچه‌اند. آنها هم چیزی ندارند.
‌دیگر فرزندان مادر زنت چند ساله‌اند؟ آنها هم ازدواج کرده‌اند؟
١٣ساله، ١۴ساله، ١٢ساله، ١٨ساله و ٢٠ساله. دوتا از دامادها هم با ما زندگی می‌کنند.
‌همسرت فرزند چندم است؟
پنجم.
‌اما توکه گفتی خواهر و برادر ١٢و١٣ساله دارد. یعنی آنها کوچکترند؟
نمی‌دانم.
‌پدرو مادرت به شما کمک می‌کنند؟
کمک خرج عروسی مان را دادند، دیگر خودتان می‌دانید گرانی است.
‌پدرت چکاره است؟
پدرم ۶٠سالش است. شغلی ندارد. قبلا فرش و قالیچه می‌فروخت اما حالا ناتوان شده و مستمری می‌گیرد و خرج می‌کند.
‌شما چندتا بچه هستید؟
بابایم دوتا زن دارد. از زن اول پنج تا پسر و یک دختر دارد. مادر من زن دوم است و همین یکی هستم. خواهر و برادرهایم همه ازدواج کرده‌اند.
‌مادرت چندسال دارد؟
٣۵‌سال.
‌کجا زندگی می‌کنید؟
کرمان، {…… }.
‌برای عقدتان مشکلی پیش نیامد؟ چون سن تو کم است، نیازی به مجوز گرفتن نداشتی؟
نه راحت عقد کردیم. کسی چیزی نگفت.
‌سخت نبود برایت با این سن کم ازدواج کنی؟ ‌
چرا اما فکر کردم بهتر از این است که معتاد شوم. «ول» شوم. آخر همه جوان‌ها اینجا معتاد هستند. گفتم بروم دنبال زندگی‌ام و سر و سامان بگیرم. کار کنم.
درآمدت ماهانه چقدر است؟
ماهانه نیست. روزی است. روزی ٣٠هزارتومان اما یک روز است، ١٠روز نیست.
‌با این درآمد می‌توانی هزینه‌های پسرت را تامین کنی؟
کم است اما پدر و مادرم کمک می‌کنند، مادر خانمم مستمری می‌گیرد.
‌مادر خانمت خرجی از کجا می‌آورد؟
پدرخانمم عمل قلب باز کرد اما فوت کرد. برج هشت. مادرخانمم دنبال کارهای مستمری است اما هنوز هیچی بهش ندادند.
‌پدر خانمت چه کاره بود؟
او هم کارگر بود. دوتا زن و ده تا بچه دارد. آنها هم زندگی شان پر از مشکل است. همه در زندگی شان مشکل دارند.
‌همسر دوم عمویتان چند ساله است؟
٣٢ سال. سه دختر دارد. آنها شیراز زندگی می‌کنند.
‌عمویت که بیمار بود و خرج زندگی‌اش درنمی‌آید چطور دوبار ازدواج کرد؟ آن‌هم در شیراز؟
قسمت خدا بود خانم. هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی قسمت را بگیرد. هیچ‌کس نمی‌داند.
‌از زندگی چه می‌خواهی؟
اینکه نانی دربیاورم و با زن و بچه‌ام بخورم. بتوانم خانه بخرم. همین.
‌دوست‌داری بچه‌ات چه کاره شود؟
دوست دارم باسواد شود. کاری کند که به او افتخار کنم.
‌می‌خواهی چندتا بچه داشته باشی؟
با این وضعیت خرج و گرانی، همین یکی را بزرگ کنم به سرانجام برسانم بس است. خیلی مشکل داریم. حس می‌کنم سخت است؛ زندگی سخت است. بچه کوچک و مریضی و بدبختی. خانه می‌خواهیم. آواره‌ایم. کمک می‌خواهیم اگر مسوولان کمک کنند ممنونشان هستیم. چشم ما به دست آنهاست و دست آنها در دست خداست. کمک کنند خانه‌ای بسازیم و زندگی‌ای به هم بزنیم.
‌خانه خانواده خانمتان کجاست؟
خانواده خانمم در یک پارکینگ زندگی می‌کنند.
‌وسایل گرم‌کننده و سرد‌کننده دارید؟
بخاری نداریم. یک اجاق گاز است که همیشه وسط اتاق روشن است.
‌وسایل خانه چطور؟ یخچال؟ تلویزیون و…؟
یخچال داریم اما تلویزیون نه.
‌چند نفر در آن پارکینگ زندگی می‌کنند؟
هشت نفر خودمانیم، سه تا داماد و سه تا دختربچه یکی از دامادها.
‌متولد چه سالی هستی؟
نمی‌دانم به خدا متولد چه سالی هستم.
‌همسن و سال‌ها و دوستانت تو را می‌بینند چه می‌گویند؟ چه کار می‌کنند؟
همسن‌و‌سال‌هایم بازی می‌کنند. مدرسه می‌روند. هیچی نمی‌گویند. خدا قسمت کند موفق شوند. اگر هم چیزی بگویند می‌گویم قسمت بود. قسمت بود زود عروسی کنم و خدا زود بهم بچه بدهد.
‌دوست داشتی الان مدرسه می‌رفتی؟
بله، دوست داشتم باسواد بودم، اما چون زیر دست نامادری بودیم مارا مدرسه نگذاشتند.
‌مادرت کجاست؟
مادرم طلاق گرفت و رفت. آنها پیر بودند. در روستا زندگی می‌کردند. امکانات نبود. حالا چندسالی‌است آمدیم شهر و امکانات هست.
 ۱۸۸۱۷۹_۸۳۲ ۱۸۸۱۸۰_۸۸۹ ۱۸۸۱۸۱_۸۰۰ ۱۸۸۱۸۲_۷۶۷ ۱۸۸۱۸۳_۸۰۹ ۱۸۸۱۸۴_۲۰۶ ۱۸۸۱۸۵_۷۷۶ ۱۸۸۱۸۶_۲۵۹ ۱۸۸۱۸۷_۳۰۱ ۱۸۸۱۸۸_۷۴۷ ۱۸۸۱۸۹_۳۴۰ ۱۸۸۱۹۱_۲۵۲ ۱۸۸۱۹۲_۵۵۷